تبليغاتX
می توانیم
تمام دانسته های من
(سلام اقا!بگذار بر خلاف عادت همگان من در خشنودی قدم نهادنت به بهشت و ترک این دنیای بیهوده.و رهاشدنت از دست جباران زمانه لبخندی به لبی بنشانم.

شهادتت مبارک مولای من رضا)

محمود اقا سر ذوق که میاد دیگه نمی شه جلوشو گرفت.

بیانیه پشت بیانیه امر پشت امر و شکر پاشی پشت شکر پاشی.

یه شب که من از بی سوژه گی داشتم می مردم.با ان لبخند ملیحشان نشسته بودند پشت صندلی و داشتند همینجور شکر به هندوستان و بنگاله صادر می کردند.

و صد البته سوژه فراهم می نمودند که من بتوان امشب اونم این شب خاص نمیرم از ننوشتن.

همچین قشنگ نشسته بود اون بالا و می فرمود:این فرهنگ زیبای ایرانی باید به تمامی دنیا صادر شه.

تا ایشون بقیه شکر پاشیشو می کرد من نشستم لیست کردم فرهنگی رو که رئیس جمهورا وزیرا وامرای سایر کشورا از این ایرانی محترم یاد می گیرند و بکارش می برند.

دیدم ای ددم وای عجب فرهنگی!!!!!!!

۱-در کمال ادب و احترام ایرانی میان یک میلیون نفر انان را که با نظر شما موافق نیستند خس و خاشاک بنامید و شنوندگانتان هورا بکشند که صحیح است صحیح است.

۲-با کمال افتخار بروید تا کمر خم شوید و در هرمجلسی به دست بانویی بوسه بزنید-در حالی که رئیس قبل خودتان را برای دست دادن با بانویی خارجی دق مرگ کرده اید-و در وقابل انتفاد محرم ونامحرم لبخند بزنید وبفرمایید ایشان پیرزنی بیش نیست ولی چون معلمم بوده نخواستم دلش را بشکنم که دل شکستن هنر نمی باشد-بعد به خبر نگار با لحنی حق به جانب بگویید:خداییش همین تو دلت میاد همچون دستی رو ببوسی؟

۳-در یک سازمان جهانی ناگهان سکوت کنید و بعد خودتان را در ماورا احساس کنید و بفرمایید هاله ای از نور شما را احاطه کرده است.

۴-با لبخند همه نوشته های مجلات روزنامه ها وبلاگ ها سایت هایی را که مخالف شمایند چرت و پرت بخوانید و بگویید وقت ندارید حتی نگاهی به انها بیندازید.

۵-در کمال ارامش اجازه دهید قیمت -جان ادمیزاد تا شیر مرغ-هوار برابر شده و بعد یا استعمار را دخیل بدانید و یا استکبار و یا قلم به مزدهارا.در اخر هم در تلویزیون جلو چشم میلیون ها بیننده بگویید ذخائر ارزی مالی و پولی ما جم نخورده و این چیزی را که شما می بینید حباب است واقعیت ندارد و شما احتمالا لالا هستید.

۶-هر سال بروید ایرانگردی جهانگردی و یک عالمه ثواب ۵۰هزار تومان پول به حساب فقیر فقرا را در نزد خداوند ثبت کنید.

دنیا رو چی دیدید شاید خدای انسانها به اندازه انها گول خور مهربانی بود.

۷-اجازه دهید اطرافیانتان غلط کنند بعد تا سرحد جان از غلط انها حمایت کنید.تا جایی که لنگه کفشی شاید دهنتان را ببندد-البته از رو نروید صدور فرهنگ جدیت می خواهد.

۸-شما می توانید مردم را در فقر و فاقه خفه کنید.کارخانه ها را به ورشکستگی بکشید.اجناس بنجل وارد کنید.با هواپیماهای دست هزارم تا می توانید ادم بکشید.کامیون های اسقاطی بخرید.و بعد به مشاورتان بگویید در شبکه ی شما شبکه دو بفرمایند:اوه سالی ۵۰هزار ادم توی جاده از تصادف می میرند. حالا سه نفر تو راهپیمایی علیه حکومت مردند.مردند که مردند مگه چی شده؟نگران نباشید امریکا اگر دشمن هست روسیه و چین هستند دستتان را خواهند گرفت.-برای روز مبادا- فعلا مهم است که باخرید اجناس انها انها را سرپا نگهدارید.

۹-می توانید به قوه ی مقننه قوه ی قضاییه تف بیندازید اصلا انها کی هستند در حضرت حضور انور شما

۱۰-وزاری شما پیغمبر زادگانند.دزدی گرگی اختلاس فرار هیچ برچسبی به انها نمی چسبد به مردم بگویید اسوده بخوابند.

۱۱-توی اموزش و پرورش ازدم کار بد بکنید همینجور مدرک قاب کنید دست عالم وادم بدهید در یونیسف یک بی سواد و در مدرسه یک باسواد نداشته باشید.کی به کیه.وقتی ادما از این کارخرابی شما خبردارشوند شما یا این ور ابید و کفن پوساندید یا انور اب کنار رئیس قبلی بانکتان حال می فرمایید.

۱۲-از این دست فرهنگهای زیبای کشورتان -اها ببخشید یادم رفت وسط یک دیدار خارجی وزیرتان را عزل کنید تا همه به شکوه شما پی ببرند و چشمها از هیبتتان خیره شود-تا می توانید صادر بفرمایید.شما یک تنه برای به گند کشیدن ملتی کافی هستید نیاز به همدست ندارید.

درس امروز صدور فرهنگ به پایان رسید منتقدان ومتفکران نظراتشان را برای خودشان نگه دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

امروز مامان عاطفه اومده بود مدرسه.

امروز به صدتا تعطیلی که وزیر اعلام می کرد می ارزید

امروز دوباره رحمت خدا مشهد رو فرا گرفت.

امروز مامان عاطفه گفت:عاطفه حرف می زنه.

عاطفه با ان کله باند پیچی توی سی سی یو..

کی باورش می شه؟

خداجون شکرت

عاطفه شاید سال دیگه برگرده مدرسه...

برای زود خوبتر شدنش دعا کنید..


برچسب‌ها: خداصدهزار بارشکرت
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

ولنتاین یا اسپندارمذگان؟

معرفی جشن سپندارمزدگان …
 از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که “در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می کند.کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود…بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!”
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز “سپندار مذگان” یا “اسفندار مذگان” [سپندار مزدگان یا جشن اسفندی] نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اهورا مزدا”، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ [سپندارمزد] لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان [سپندارمزدگان] را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، “مهرگان” لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ [سپندارمزد] یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان [سپندار مزد] جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند که ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند که عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی که این روزها مردم کشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریکاییها تقریبا تنها به یک زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
“اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل” و “مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها” دو مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش کرده اند!
برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از ۲۶ بهمن (Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان [سپندارمزدگان] ایرانیان باستان) منتقل کنیم.


منبع : 
persianbird.ir
باتشکر از وبلاگ
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

دلم می خواست چیزی بنویسم.

ولی جز از تو نمی توانم

و این یعنی دوباره سکوت

دوباره انتظار....

اقا یه خیری پیدا شده برا من یه مقدار پول حواله کرده.

بادادن نشانی تحویل بگیره

می ترسم فردا سردربیارم از اطلاعات که تو قلم به مزدی...

پول به حسابت میاد از حساب های مشکوک

براندازی و....

والی و بلی...

اش نخورده دهن سوخته...

ولی خدا وکیلی چقدر ذوق زدم دیدم

اهه این اخر برجی پول توی حسابمه

از کجا اخه؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

کنارم زنی نشسته بود

انچنان سخن می گفت که گویی همه ائمه را می بیند..

خدای مهربان من!هرکس به من لطفی داشته تو جبرانش کن

چرا که من جز تو را ندارم

خدای من هرکس به فرزندان من نیکی کرده تو پاسخش را بگوی که من دست تنگم

خدای من مکر کسانی را که به ما مکر می کنند پا پی خودشان کن که تو می دانی من جز خوبی مردم را نمی خواهم

خدایا همسایگان مهربانم را تو در پناه گیر..

خدایا فرزندان همه و من را سلامت بدار..

الهی!از طرف شهدا خدمتگزاران به وطن شهدای شیعه-و من اندیشیدم کاش محدودشان نمی کرد-

از طرف اولیا صالحین زیارت می کنم قربة الی الله.

خدایا انانی را که من فراموش کرده ام تو به یاد ار..

ای امام رضا من جز حرم تو پناهی ندارم صدایم را بشنو...

داشتم نماز شکر می خواندم برای برف امروز...

اما وقتی تمام شد دیدم جز تکرار سخنان او در نمازم نبوده است...

کاش یک لحظه حال او از من بود...

کاش یک لحظه دلش در تن من بود..

کاش استجابت دعایش همیان لحظه بود...

کاش من در دعایش بودم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط ازغندی  | 

قابیل پسر بدی نبود

هابیل هم خیلی خیلی خوب نبود.

قابیل اما شجاع بود و یک مقدار(ان مقدارش را نه تو می دانی نه من)

یک مقدار هم مهربان و صبور و فداکار..

شیطان دیگر دستش رو شده بود...

راهی نداشت که ادم را اغوا کند.

ادم در بهشت نبود و خوش بود

سر بردامن همسر داشت

و زیبایی خیره کننده ی فرزندانش را می نگریست...

می دانست که می ماند...

(این همه راز ماندگاری بود که ابلیس وعده اش داده بود)

قابیل و هایبل کشتی می گرفتند

هیاهو می کردند و می خندیدند.

قابیل به برادر نگریست...

حیف تو نیست برادر؟

حیف از تونیست ...

ابلیس بود و نبود...

ابلیس در روزگار مردم نشانه ی لعنت بود اما...

اما دیگر دستش رو بود

نه کسی گناه می کرد و نه کسی لعنت می فرستاد...

ادم به هر که می گفت از شیطان بترس پاسخ می داد:

اه ادم...ادم شیطان دیگر رانده شده...

ما ادمها هستیم...

و خدا دوستمان دارد..

بیشتر از ان چه تو می اندیشی...

مقرب ترین بندگانش را به پایمان انداخت...

چه کسی از ما بهتر..

ادم اما می ترسید...

قلبش می لرزید...

قابیل می شنید...

اندرز پدر را می شنید و مردم را می دید که

ادم را به سخره می گیرند...

تصمیم گرفت برای پدر کاری کند..

باید به مردم می فهماند ادمیزاده همیشه ادمی نیست..

روزی هابیل را دید ...

تا نشان دهد که ادمی هم می تواند در بین نباشد

به زمینش کوفت...

قابیل مهربان بود..

خود را نشانه کرد تا به مردم بفهماند که ادم ها هم می توانند ابلیس دیگر باشند..

قابیل خود را نشانه ی راستگویی پدر کرد..

و قابیل چه مهربان و شجاع و فداکار بود...

تا قیامت نشان راست گویی پدر را به پشت کشید...

و خون هابیل را به گردن گرفت.....


برچسب‌ها: مرحبا قابیل
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

سلام امروز صبح دوتا مادر امدند بچه هاشونو اوردند مدرسه. الی:مادر فلان دانش اموز اومده در خونه ما دعوا. مادر دومی: چرا دوست بچه تو بچه ی منو توی مدرسه انداخته زمین. .... .... دیدم ای دا بیداد الانه که یقه همو جر بدند. گفتم اجازه بدید:ما می تونیم مشکل بچه هاتونو حل کنیم اما نمی تونیم مشکل مادرا رو حل کنیم. این یکی اونو گفت اون یکی اینو گفت بالاخره هر دو رو فرستادیم بیرون. یه هو تلفن زنگ زد که:منو زدند دارم می رم دادگاه وای داد هوار. باز دوباره زنگ زد که :من پزشک قانونیم بچه ها تو مدرسه بمونند تا بیام دنبالشون. حیرت زده اینور و اونورو نگاه کردم. دختر کلاس سومو صدا زدم: چی شده؟ اجازه اونا دیروز به ما از دور می خندیدند و وقتی افتادیم بازم خندیدند. گفتم:خب این بد برداشت کردن تو و دعوات منجر به دادگاه شد.راحت شدی؟ بچه از تعجب چشاش گرد شد. حتما با خودش می گفت:راست راستی قضیه اون قدرا هم جدی نبود....
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

سلام.

البته فقط شنیده ام.

این که در ایران هم

بالاخره لنگه کفشی به هوا رفت....

و محبوبیت خیلی ادمها مشخص شد.

محمود جان تعارف که نداشتیم.

می پوشیدیش لااقل

تا طرف از رو بره.

بعدشم لنگه دیگشو می داد بهت.

طرف از نهرو یاد می گرفت که اگر یک لنگه رو بخشید

حتما لنگه دیگشم ببخشه.

کفششو می گم.

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط ازغندی  | 

سلام.

البته واضح و مبرهن است که من امروز یک روزه ام و هنوز ان یک روز هم کامل نشده.

بازهم مبرهن تر است که گرفتن یه کادو این هوایی؟؟؟؟؟

چه هوایی؟

خب این هوایی(دستها کاملا گشاده و بعد در امتداد شانه ها چرخانده شود)

خیلی کیف می دهد.

چی؟چاخان می کنم؟

نه به جان خودم.

همین پریروز بود سردار زنگ زد و گفت:

ازغندی جان تبریکات صمیمانه من بپذیر.

این هم کادوت.

روبان بندی همچین قشنگ

کارتن توی کارتن.کاغذ کادو پشت سر هم

بازش می کنم می بینم ا...ا ..ا.

ای فدات سردار قربان دستت

هواپیمای فوق سری می خواستم چکار...

به هر حال می فرستمش کاوش خونه عفت اینا ببینم پشت سرم چی خبره.

با ان لبخند ملیح می گوید:قابل نداره عزیز.کادو ویژه محمود جانه.

ما بعوض بعضی اسنادی که بهمون دادی تقدیمش می کنیم به تو.(شاید شما یادتون نباشه اما خودم خوب یادمه اختلاسه رو میگه)

و من سرمو می گیرم بالا...بالاتر و بالاتر.

اخ ایرانی بودن و هواپیمای فوق سری داشتن چه حس خوبیه مادر...

قربان دستت سردار....بازم می خوام

 

خوانندگان ودوستان عزیز چند وقتیه نمیشه براتون نظر بذارم.

لطفا تا بهتر شدن اوضاع قهر نفرمایید.

مشکل فنیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

امشب شب تصمیم خداست

یاری اش کنم یا نه؟

سالها پیش...

ده ها سال!!!!!!!!!!!! پیش...

تصمیمی گرفت.

یادم نمی اید ولی برای این که راضی ام کنند می گویند:

تو خودت موافق بودی..

اما یادم نمی اید کی؟چگونه؟ و با کدام عقل بالغ....

اما به هر حال دیگران معتقدند من بلی گفته ام.

خودم یادم نیست..

خدا تصمیمش را گرفت و من

با اندوه و گریه ی زیاد

شاید هم از شادی دیدن زیبایی های دنیا...

نزدیک اذان صبح

دیده به دنیا گشودم.

الله اکبر

و خدا ماند که بگوید تبارک الله

یا نه

ماند که کالانعامم بخواند یا نه

و من هنوز به بلی خودم مشکوکم....

در هرصورت زحمت به دنیا اوردنم با مادرم بود:

مادرجان متشکرم....

اگر چه این دنیا به ان همه سختی نمی ارزد...

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1390ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

باید چیزی بنویسم...

هرچی اگر چه چیز نوشتنم نمیاد

ولی اینجا سرده و باید بنویسم تا شاید یخا بشکنه.

تنهایی خیلی کیف داره.

از دیشب لم دادم زیر ژتوم و هی فیلم دیدم فیلم دیدم...

اگر چه گاهی اوقات دلم برای خودم می سوخت ...

ولی حس خوتیه این دارز کشیدن و بی دغدغه فیلم دیدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

قابیل با خودش فکر کرد :خدا چه نیازی داره؟به دردش که نمی خوره. یه مشت علف گندیده رو گذاشت توی ظرف هدیه به خدا. هابیل اما نگاه کرد و گفت:به من چه که برای چی می خواد؟ بهترین گوسفندشو زد به کولش و برد برای خدا. خدا نگاه کرد و یه نشونه گذاشت رو هدیه هابیل. قابیل فقط به خاطر فکرش پذیرفته نشد. پیشکش من به حاج خانم اگر چه در زمان انتخاب با فکر هابیلی بود. اگر چه تمام دلم در ان بود اما ظاهرا برای انکه باید می دید قصه همان قابیل بود.خدای این هدیه نخواست بر ان اثری بگذارد.هیچ اثری.... و من فارغ از هراندیشه ی برادر کشی. قلبم را به اتش می کشم. وان پست را به فراموشی می سپارم. شاید روزگاری هدیه ای بهتر داشته باشم.....
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

عیدتان مبارک.

من اصولا ورزشکار نیستم ولی ورزشکارهارا دوست دارم.نه که شخص خاصی چون ورزش را از همه ورزشکارا بیشتر دوست دارم.

دیشب زده بودم خبر ورزشی که دیدم ای بابا:

ای بابا

ای بابا

)اخ یکی بگه چی اخه من دنبال جلب توجهم.دارم می میرم از این همه مهر طلبی)

ای بابا این همه خمینی بنده خدا حرص و جوش زد

این همه زیر جلکی اتیش انتخابات رو تیز کرد که کاپتالاسیون اجرا نشه.

اون همه مردم هوار کشیدند که ای شاه خائن خاک بر سرت ما نمی خوایم حق توحش بپردازیم به خارجکی ها.

این همه افتخار می کنیم به ۱۳ابان.

اما

اما

اما

(اما و مرگ دیگه چی شده)

اها اما

اما این فدراسیون تیر اندازی عزیز بالاخره به این نتیجه رسید که

که

که

(اینو دیگه واقعا ببخشید.به خدا من اصلا بهش معتقد نیستم ولی فدراسیون تیر اندازی معتقده به من ربطی نداره)

باید یه کمی هم همون حق رو به خارجکی ها پرداخت.

ببین.فحش نده.اما چرا باید توی یک مسابقه بین المللی خارجکی ها به یورو ۳۰۰۰و۲۰۰۰و۱۰۰۰

جایزه دریافت کنند .و نفر اول تا سوم ایرانی ها ۱۰۰۰۰۰۰و ۵۰۰۰۰۰و۳۰۰۰۰۰؟

خب این همون حقه که اونا افتخار دادن تشریف بیارند ایران بنابراین باید متفاوت باشند.

ابلهانه ترین دلیل فدراسیون تیراندازی اینه که ما بودجه نداشتیم.

یک احمق تراز من نبود که بشینه با خودش یه سرانگشت حساب کنه:

اصلا شاید ما اول و دوم وسوم ایرانی نداشته باشیم؟

نباید همه هزینه رو به خارجکی ها بپردازیم؟

خدا رحمتت کنه جلال ال احمد.

کجایی که ببینی غرب زدگی تا کجا وصد البته حماقت و بی شعوری.

چرا باید پول بی زبون ایران همش بره توی اون قبر گشاد خارجکی ها؟

بازم می گم.ما خودمون بعد انقلاب سرمایه ها رو دو دستی تقدیم کردیم به فرنگیان.

لااقل زمان شاه که خودشون میومدند تا ایران:بلیط رفت و برگشت...نه بلیط امدشون که پای خودشون بود..

حالا که هم دعوت می کنیم هم حق توحش می دیم یا با امثال خاوری جان می فرستیم ان سو.

من نمی دونم و اصلا نمی فهمم.

ببخشید من واقعا نمی فهمم.

خب نمی فهمم دیگه چکار کنم.

چرا یک نفر از همین اقتصاد خورهای فرنگ یک پول قلمبه ور نمی داره بیاره به این جزیره سکون وارامش با این اقتصاد پویا و فعال؟

چرا همش از این طرف می ره اون طرف.

مگر ببخشید:

مگه این اروپا و امریکا بحران زده و در حال تحول نیستند؟

پس چرا هی ما جهان سومی ها پول تزریق می کنیم به این بانکا؟

مگه ایران از نظر سهام و اقتصاد جزیره ی ثبات نیست؟

چرا یک نفر مثلا ۳۰۰۰میلیارد یوره نه ۱۰۰۰میلیارد یورو نمیاره اینجا.

بانک ملی جان خاوری هم تلافی دربیاره.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه چرا هیشکی نیست که به این همه سئوال من جواب بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

این روزا باز ما سر کاریم.

عجیبه.هر وقت که نیاز دارند که دستشون به جایی بند شه.اندکی اسرار هوایدا می کنند و بعد

بعد که سر کدام کرسی مال کی باشه به توافق رسیدند.به وحدت می رسند و منتش را هم می گذارند سر من و شما ی بنده خدا که:به خاطر حفظ کشور از شر بیگانگان ما سکوت می کنیم.

من که باشم و بتونم توی چشمشون نگاه کنم میگویم:

هی یره گو خوردی .باز بگو که سر کدوم تقسیم ارث ننه تان به توافق رسیدن؟هُ

همی دیروز پریروز نبو که تُ یره مِپریدی به او یکی تان که چکارا کرده؟

حالا منت وحدت نِدیشتَت مگذری رو سر مُ

البته باز باید تا اسفند صبر کرد انوقت من می شوم مردم بزرگوار ایران که با شرکت در انتخابات مجلس شورای اسلامی(که از قضای روزگار فقط همین اسلامی اش اسلام دارد) مشت محکمی به دهان یاوه گویان می کوبد.

هُ منتظر باش بر ِت ریدن....

مرا ببخشید.دیگر نمی شد از ازن درست تر حرف زد و نوشت.چون رکیک تر هایش را خودم یک جوری جمع کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط ازغندی  | 

راست راستی منو ببخشید.

هنوز از بهت یکی درنیامده ام خبر شیرین دیگری در راه است.

خیلی سال پیش اقای مایلی کهن نسبت به رفتار غیر اخلاقی بازیکنان توی سفرهای داخلی و خارجی داد و هوار کرد.

ان روزها اورا مردحسودی که چشم پیشرفت دیگران را ندارد معرفی کردند و انداختنش بیرون.

این روزها می بینم بله درست وسط میدان بازی هم می شود....

اهه اهه اهه ببخشید سرفه امانم را گرفته دیگر.

دیگر در این شش سال ریاست اقا چه ببینم؟

اخ تو دیگه کی هستی پسر.....

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط ازغندی  | 

برادر بزرگوارم.جناب اقای حسینی دامت اضافاته1

خبرش را از ماهواره گرفتم.این جا ان را گذاشته ایم در پذیرایی قفل هم ندارد و هر لحظه احتمال رسیدن برادران نیروی انتظامی هم نمی رود.راستی که فرح بخش برنامه هاییست.البته بنده بسیار پیگیر اخبار دستگیری خویش از تلویزیون ایرانم.

جدا که شوخی ملیحی است.خصوصا این برادر لاریجانی که مزاحی کرد که مرا به دام اینتر پل            می اندازد.۲معدن نمک است این برادر.

به هر روی،

دفاع جانانه شما از ابروی برباد رفته این جانب، مرا به این امیدوار کرد که عنقریب می توانم به مامن و اشیانه خویش برگردم.

شما نمی دانید که غربت چقدر دلگیر است.و نمی دانید از این که نمی توانم برای مردم کشورم منشا خدمتی باشم چقدر حالم بد است.

باز خدا را شکر که سایر برادران هستند.و گاهی به جارو کشی در خانه این بزرگواران مشغول می شوم تا ان حس خدمت در بنده ی حقیر نمیرد.

از برادر بزرگوار جناب لاریجانی نیز متشکرم۳.ایشان درک می کند بنده چه دردی دارم.گمانم سالهای دور این درد را متحمل شده اند و درس خوانده همین دنیای استکبارند البته اگر اشتباه نکنم.شاید همچون حضرت حجه الاسلام اقا تهرانی گرین کارتی ۴نیز داشته باشند.الله اعلم.دفاع جانانه ایشان از شما نشان داد که چقدر به این خارج نشین دور از وطن التفات دارند.اها راستی تا یادم نرفته به ایشان بفرمایید سهمشان محفوظ است.

مرا ببخشید شما به خاطر من نامتان به خطر افتاد.(خدا را شکر برادران مجلسی همه مومنند و به فکر ابروی برادران هستند)البته من و شما و سایر بزرگواران خوب می دانیم که  انتقال یک سرمایه اندک برای روز مبادا به  یک بانک معتبر کاری بس خردمندانه است.(بگذارید عوام هر چه می خواهد بگوید،کسی نیست به این مردم بگوید:اخر شما را چه به اقتصاد و سیاست و دین؟الحمدلله بزرگان همه مواظب همه اش هستند.شما بروید و هر روز برای دفاع از این بزرگواران توی خیابان فریاد بزنید.خدا را شکر که دولت سر وقت یارانه تان را می پردازد.البته من قبلا هم گفته ام،هرکس نان مفت بخورد جری می شود.8ماه یارانه نتیجه اش همین پرسش های بی خود روزنامه نگاران و صد البته بی معنی تر مردم عامه است.هر چه به این مردم بیشتر بدهی بیشتر می خواهند.اگر این سرمایه کلان را توی شکم این ها نمی ریختید، چه می فهمیدند3هزار میلیارد تومن یعنی چی.دلشان خوش همان روزی ده هزار تومن حقوقشان بود.ان مردک روزنامه نگار می دانید میزان پول مرا با یارانه ها مقایسه کرده بود:"یک سوم کل یارانه پرداختی"!!! در یک ماه.ابله.تو را چه به ایجاد مقیاس؟۵

 گفتم برادر محمود نکن.اینها برایمان شر می شود.نشنید که.)شاید روزی کسی امد و دیگر جایی برای خدمت ما نبود.به راستی ایا عاقلانه است که  همین جور بی هوا کله پا شده و هیچ اندوخته ای نداشته باشیم؟

از قول من به مردم مومن و خداجوی بفرمایید که در مراسم پر شکوه یوم الله 13ابان شرکت نموده و مشت محکمی به دهان این ابر قدرت بی خود بزنند.این جرثومه فساد باید از بین برود.اصلا وقتی ما هستیم نیازی به حضور ایشان نیست.خودمان می اوریم می دهیم دستش این کشور زیاده خواه هنوز چشم طمع به اموال ما دارد.واقعا سیری ناپذیر است.

این جا فقط هوا کمی سرد است اما خوبیش این است که می شود گاهی  اسکی رفت البته اگر عیلات بگذارند.ایشان همه اش نگران  تمام شدن این اندک مایه اند.هر چه به این خانم می گویم نگران نباش یارانه ها حسابمان را پر می کند حقوقم هم که هست.باور نمی کند. می ترسد این اب باریکه راهش سد شود.

می گویم خانم جان.فردا پس فردا را صبر کن ان برادر ها همه در تلاشند تا اب را از اسیاب بیندازند و ما دوباره برگردیم.ماشالله تا ان وقت پسرمان دکترای اقتصاد و دخترمان تخصص  بانکداری اش را گرفته . خودمان هم بازنشسته می شویم و من از طرف دانشگاه دعوت می شوم برای تدریس.ان وقت زندگی دوباره اغاز خوبی دارد.باور نمی کند.اصلا شما نمیدانید چه جور اشکش می بارد و چشمان زیبایش قرمز شده از این اشک ها و تقریبا مرا کلافه می کند که بزنم بیرون.(در پرانتز بگویم این جا برای در رفتن از درد تحمل اشک های بانو مناظر دیدنی جاهای خوب خوب و خانم های  شادی دارد .الحمدلله)

دیروز پریروز  مجلس اینجا جلسه داشت.باورتان می شود.فقط برای من.ببینید چه ارزشی برای مخ ها قائلند در این سرزمین .۶

انها پاک در کفش مانده بودند که چطور من  ایرانی بودم و در ایران  کار می کردم و تمامی قوه های سه گانه و چهار گانه برایم کف می زدند و هورا می کشیدند اما تابعیت کانادایی هم داشتم.

اقای حسینی !از این که انقدر دل رحمید که اگر خانواده ام در ایران می ماندند قصد باز داشت انها را نداشتید تشکر می کنم.اگر قبلا اطلاع می دادید زن و بچه ام را الاخان والاخان نمی کردم.۷

خواستم در اخر از محمود جان هم تشکری خالصانه داشته باشم.تشکری برای همه لطفی که به بنده داشتند.البته سهم تمامی برادران به نسبت محفوظ است،اما ایشان که از قضای روزگار هم نام منند جور دیگر.

ارزومند گشایش راهی برای خرید سهام برای شما.

محمود خاوری.

 


 ۱=دامت گسترده تر باد.

۲=شبکه دو گفتگری لاریجانی ساعت ده شب

۳=سفارش لاریجانی به نماینده ها برای دادن رای مشروط به وزیرخراسان۵شنبه۱۲ابان

۴=خراسان۱۲ابان

۵=ایضاْهمان

۶=باز هم همان تاریخ. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1390ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط ازغندی  | 

دیروز صبح تو اتوبوس رادیو داشت جلسه استیضاح وزیر اقتصاد رو پخش می کرد.

آقای نماینده مجلس موافق استیضاح که نمی دونم اسمش چی  بود از وزیر می پرسید: جناب آقای وزیر چرا شما نمی دونستید آقای خاوری تابعیت کانادایی داره ؟حتی آبدارچی های بانک هم اینو می دونستن  که ایشون خانواده اش اونجاست.

سوال از آقای نماینده: خوب مثلا اگه خانواده اش اینجا بودن می خواستین اونها رو گروگان بگیرین؟

دوم مگه جناب وزیر خاله زنک هستند که مثل آبدار چی ها بشینن پشت سر رئیس صفحه بگذارن؟

سوم: برادران گمنام که حتی ایمیل های ما رو هم می خونن چرا اینو نمی دونستن؟ ظاهرا اینها فکر می منن دشمن فقط تو خیابون راه میره ؟

 نماینده مجلس رو به سایر نمایندگان  ادامه می دهد: نمایندگان ملت با دادن رای عدم اعتماد به وزیر از این امتحان الهی سربلند بیرون بیایید.

خوب همه چیز حل شد دیگه، اختلاس و خاوری و کانادا و همه چیز امتحان الهی بوده . و وظیفه ماهم اینه که فقط استیضاح کنیم چون دیگه نه دستمون به خاوری میرسه و نه به پول ها و کاری هم از پلیس اینترپول بر نمی اد چون مطمئنا کانادا تبعه خودش رو تحویل هیچ کشوری نخواهد داد  همون کاری که ما ایرانی ها هم نمی کنیم و خلاصه امتحان الهی بوده دیگه ،استیضاحش کنین تموم بشه بره پی کارش دیگه . هم ملت خوشحال بشن و هم خدا راضی باشه . یه فکری هم برا سید حسن می کنیم و حقی رو که ایشون مطالبه کردن از اون یکی جیب ملت بهشون میدیم. وزیر هم تشریف ببرن استراحت کنن دوست هم داشتن برن کانادا جنگل های کاج و آبشار ببینن.

به قول آقای غلامحسین منقول از سعدی علیه الرحمه

گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری

اگه خیلی وزن و قافیه اش درست نیست ازغندی جان درستش کن  همه اش رو که من نباید بنویسم نماز روزه کرایه ای همین میشه دیگه

راستی یه چیز دیگه : این نماینده های مجلس و ایضا مموتی چرا وقتی پشت تریبون هستند مثل اینایی که تو راهپیمایی ها شعار می دن داد میزنن . این دفعه دقت کنین لحنشون هم با اونها مو نمیزنه.

یکی نیست به اینها بگه اینی که جلو دهنتونه آخرش به چند تا بلندگو وصله به خدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط فرزانه  | 

سلام.حاج عفت و حاج اشرف عزیزم.

نوشته اید که برایم دعا می کنید و من گمان بردم این شعر را به خدا تقدیم کنید...

خدارا بگو

ای گرامی

خداوند منان سپاس-بیکرانت سپاس-

جاودانه ازل بی کرانه

تو را دوست دارم...

چون که پاکی

ولی در دلم گاهی کمی شک

که مخلوط با حب و بغض و زیان ست

                                        رخنه دارد.

خداوند منان

برای گدایی که شب

         توی تهران

-گران شهر  مرکز

                    که میلیون دران برج دارند-

                                                  زیر پل خانه دارد

دران شب که باران

                  -رحمت بیکرانت-

تن شهر را کرده روشن

خداوند انسان

کمی فکر پل باش.

ووقتی که ان مایه دار سیاسی

                شکافد دل کوه

              نهال جوان می برد سر

تو فکر یتیمی که در ان حوالی

کند دسفروشی

بمان و

در کوچه ای ظهر گرما

 سایه ای کن فراهم

              که اساید و لحظه ای دیده برهم گذارد.

خدای کریمان

کنار هتل یا فلان برج

که سرمایه دارن کنند نوش جان بستنی طلایی

دل دختر کوچکی را

که بابا و مامان ندارد

و امشب برادر-بزرگ مرد کوچک-

گفته اورا دگر نان ندارد..

به خوابی فرو بر

                      عمیق و طلایی

در ان خواب نان گرم و کمی گوشت..

-گران است؟

باشد

نان و شیری

بنوشان به کامش

خدای رسولان

زمین را بگو

ان زمان کز فراق عزیزی

دلش مثل بید در بادی بلرزد

 نجنباند او لحظه ای

بام و سقف یتیمی

                 اسیری و یا دردمند فقیری

                            -دل مستمندی نلرزاند ان شب-

درین جا

کلان شهر مشهد

همه زاهد و حاجی و مومن و پاک

همه اهل خمس و زکات همه اهل ایمان

چه گویم دگر

اخر هر مسلمان

بمان فکر پیر

             آن خانواده

که مرگ پسر کرده او را معیل

و دارد غمین دختری

 زار و نحیف و علیل

بمان و

کمی همره برگ ریزان پاییز

گرد لبخند

درون دو چمش فرو ریز

نمی شد خدایا

درین روز سرما

کمی نان ببارد

           دوایی برای دل دردمندی

   و یا چیز دیگر-مثال-

عدالت

        فراوان ببارد؟

نمی شد که خورشید

نخندد فراوان به گرما؟

نگه دار ان شعله اش را

برای زمستان؟

و یا روزگار زمختت

 کمی نرم باشد به مستان؟

توی ای بیکرانه

همه ثروت باد اورد خود را

بدادی به چند تن

و ان سرزمین پر از نعمت خود -بهشت برین-

وعده دادی به میلیاردها شبه انسان

نمی شد که باد

چون وزد نعمتت را کند پخش

چه ایرانی و ترک چه کرد و چه افغان؟

دلم پر زدرد است

خداوند گرما

خانه ام سرد سرد است...

ابان ۹۰

منو ببخش خدا جون بهت امر نمی کنم خواهش می کنم. اصلا من کیم که چیزی بگم.

توی خلقتت هم دخالت نمی کنم و لی اینجا دیگه تحمل ناپذیره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط ازغندی  | 

خیلی وقته به سیاست سلقمه نزدم کسی از دنیا خبر داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی بده ادم فقط سرش توی کار خودش باشه.خیلی...

از محمود خان کسی اطلاعی نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط ازغندی  | 

اینجا-مشهد-امروز از صبح حسابی پاییزه.

حتی یه کم هم سرده.و کم کمک بارون.

ادم حظ می کرد توی خیابون همه جا برگ ریخته بود و یاد اور این بود که

شاید امسال خدا به ادم ها لطفی دیگر داشته باشه.

امروز رفتم یه ذره پیاده روی.

دلم خیلی هوای بچه ها رو کرده بود.

عفت.فرزانه.لیلا.مریم و زری وشمسی وفاطمه وووووووووووو

حتی همون حاج خانم عفت.

عصری اس دادم

گفت جات خالی

ظاهرا هوای دلش خوب بود...

فرزانه هم نبود.یعنی خونش نبود.

حالم خیلی بهتره.از اول مهر بهتره.

اما این شغل لعنتی معاونت حالمو هم می زنه.

اگر نه من کجا و این همه افسردگی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط ازغندی  |